اروم ایستاده بود پشت درو گوششو چسبونده بود روی سوراخ در....بادقت گوش میداد. صدای گریه ی مادرش میومد...که هرچندثانیه قطعش میکردو میگفت خدایا؟چرا پسر من؟چرا پاره ی تن من؟..چند دقیقه بعد پدر اروم گفت هیییس میشنون!!دیگه فقط معجزه میتونه پسرمونو نجات بده!دخترک سراسیمه به سمته تختش دوید...اشکاش مجال نفس کشیدنم بهش نمیدادن....
خیلی زود قلکه کوچولوشو از زیرتختش بیرون کشیدو شکوندش.....زیرلب گفت فقط 5دلار؟!
باهراس از درپشتی رفت بیرون و تا داروخونه ی سرکوچرو دوید...
رفت توصف ایستاد قدش به پیشخون نمیرسید...کلی منتظرموند فکرش یه لحظم ازاد نمیشد...وقتی به خودش اومد دید خیلی وقت که منتظره تا مسئول داروخونه بهش رسیدگی کنه عصبانی شدومحکم دستشو روی پیشخون کوبید!مسئول داروخونه ک تازه متوجه حضور دخترک شده بود گفت چی میخوای؟!دخترک گفت معجزه!معجزه میخوام!چنده؟مسئول چند ثانیه مکث کرد انگار داشت حرف اون دختر کوچولورو مزه مزه میکرد!یدفعه به خودش اومدو گفت نه دخترجون!ما اینجا معجزه نداریم!دخترک باعصبانیت گفت کجا میتونم پیداش کنم!؟مسئول باپوزخند گفت قیمتش بالاس!!!!!
دخترک نادم به کف دستای کوچولوش نگاه کرد و زیرلب گفت اما من 5دلار بیشتر ندارم!مردی ک از دور داشت تموم این
قضایارو میدید دستشو رو شونه دختر گذاشتو گفت بیا من میدونم دوای دردت کجاست!...اون مرد جراح بود!و عمل پسره
اون خانوادرو قبول کردو پسرکو نجات داد!پس هر چیز به ظاهر کوچیکی واقعا کوچیک نیس!
نظرات شما عزیزان:
زهرام....دیگه...اه 
ساعت14:47---3 ارديبهشت 1392
بااینکه قبلا شنیده بودم ولی خوشم اومد....پس امیدداری..... پاسخ:بعله....
مریم؛مشهد 
ساعت11:53---28 بهمن 1391
خسته أم مریم؛خسته پاسخ:چرا؟باز چی شده؟
الهه 
ساعت19:05---22 بهمن 1391
سلام این بهترین وبلاگیه ک دیدم ممنونم دیوانه
|